تبليغاتX
ღ...بین ما فاصله هیچ است هنوزღ
ღ...بین ما فاصله هیچ است هنوزღ

آنچه ما را می کشد تنهائی نیست ، بلکه احساس بی کسی است

  روز اولی که رفتم موسسه، میان تمام بچه ها، چشمم افتاد به یکی که خیلی شبیه خواهرزاده ام بود. مثل اون موهای لختی داشت که مدل مصری کوتاه شده بود و پوست سفید و لب و دماغ کوچولویی که اون رو بیشتر شبیه خواهرزادم می کرد. چشم هاش چشم هایی بود که دنبال یه دریا محبت می گشت. در کل چهره ای داشت که از تو ذهنم نمیره. 
 

خجالتی نبود، اومد پیشم نشست و بهم گفت خاله باهام بازی می کنی!؟. خندم گرفت. بهش گفتم اسمت چیه!؟ گفت: مریم. گفتم: مریم جون چند سالته !؟. دست کوچیکش رو گرفت جلوی صورتم بعد با انگشتاش گفت 4 سال. بغلش کردم و پیش خودم نشوندمش و تا موقع رفتن با مریم و بقیه بچه ها کلی بازی کردیم.

یک هفته از ماجرای آشنایی من با موسسه گذشته بود. دوباره رفتم پیش بچه ها. اما هرچی چشم گردوندم مریم بین بچه ها نبود. رفتم پیش مربی بچه ها و پرسیدم، مریم کجاست!؟ گفت: سرما خورده بردنش دکتر. همین جا بود که در مورد زندگی مریم ازش پرسیدم و چیزیهایی شنیدم که حالم رو بدجور دگرگون کرد. به حدی که تا یه هفته دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت.

حالا براتون از قصه زندگی مریم که خودش از اون بی خبره یعنی هنوز زوده که باخبر بشه می گم. مریم دختر مهربانی که بیش از 4 سال ندارد، نه پدر داره نه مادر. شاید فکر کنید بچه یتیم هستش. اما نه، پدر و مادر داره، اما چه پدر و مادری ...!!. مادر مریم، دختر فراری و پدرش هم یکی از مردهای گرگ صفت جامعه ی ما هست که فقط در فکر ارضای غرایز خودشون هستن.

بله، نطفه ی مریم از یه رابطه نامشروع بسته شده. دختری که تا آخر عمر قربانی گناه هوسه. مشاور مریم میگه: این بچه، دختر حساسیه. خیلی باهوشه، همه چی رو زود یاد می گیره و خیلی هم در مورد پدر و مادرش از ما سوال می پرسه. مشاور میگه: تا یه سنی حقیقت به اونها گفته نمی شه اما بعد یه سنی بهشون گفته میشه و اونوقت معلوم نیست چه بلایی سر مریم و احساساتش میاد. تابه حال، هر کسی که خواست مریم رو برای فرزندخواندگی بپذیره وقتی از ماجرا خبردار شد نظرش برگشت.

خب بگذریم. مریم یه عروسک داره اسمش عسله. مریم خودش رو مامان اون عروسک می دونه غافل از اینکه شاید هیچ وقت... راستی یادم رفته بود که اینو بگم. وقتی مریم تو بیمارستان به دنیا اومد مادرش یا به اصطلاح مادر فراری یه نامه گذاشت و در رفت و تو نامه نوشته بود، چون نمی دونه بابای این بچه کیه، اسمش رو گذاشته مریم...
نویسنده : خانم ی . آ

پی نـوشت: بیاییم مردانه زنها را گرامی بداریم؛

این بار اگر زن زیبارویی را دیدیم، هوس را زنده به گور کنیم و خدا را شکر کنیم برای خلق این زیبایی؛

زیر باران، اگر دختری را سوار کردیم، به جای شماره به او امنیت بدهیم؛
او را به مقصد مورد نظرش برسانیم، نه به مقصد مورد نظرمان؛
هنگام ورود به هر جایی، با احترام بگوییم، اول شما؛
در تاکسی، خودمان را به در بچسبانیم نه به او؛
در اتوبوس جای خود را به پیرزنی بدهیم که ایستاده،
و ...

بیایید فارغ از جنسیت کمی واقعاً مرد باشیم...،
نه این که از مردی فقط کتش و سیبیلش را داشته باشیم!،
بیایید واقعاً مردانه زنها را گرامی بداریم...

دل نـوشت: خـــــدا پـرسید: می خوری یا می بری!؟
گفتم: می خورم،
چه می دانستم حسرت ها را می خورند،
لـــذت ها را می بــــرند...

منبع: تک ناز

پ.ن

خانم های محترم ! ممنون که نخوندید .. واقعــــــا!

بعدا نوشت :

البته بنظر اینجانب .. از شماست که بر شماست .. یعنی بعضی خانم ها تو برخوردهای بدی که باهاشون میشه خودشون مقصرن...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 18:21 توسط شاهرخ | |

بيا با هم بخوانيم

                      شكوه لحظه‌ها را

بيا با هم ببينيم

                      سكوت ياسها را

بيا باهم بخنديم

                      وفاي بي‌وفا را

بيا با هم بگرييم

                      شكست لاله‌ها را

بيا با هم بلرزيم

                      شروع بادها را

بيا با هم بسازيم

                     تمام سازها را

بيا با هم بغريم

                     تمام دردها را

بيا با هم هميشه

                    به هم عاشق بمانيم

بيا به حرمت عشق

                   من و تو ، ما بمانيم

چرا كه بي‌تو من هم

                  نگاهي سرد دارم

دلي پر درد دارم

                 بيا باهم بمانيم
تو آمدی زدورها 

  و دورها          

زسرزمین عطرها              

  نورها                        

نشانده ای مرا کنون                           

  به زورقی                                      

زعاج ها زابرها                                            

  مرا ببر امید دلنواز من                                                     

  ببر به شهر شعر ها و شورها                                                                  
پ.ن
این، تقدیم به توئی که اینجا برات خوشآیند نبود ..
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 0:33 توسط شاهرخ | |

 

هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
 
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
 
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
 
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
 
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
 
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
 
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
 
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.

"ويليام شكسپير"

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 18:38 توسط شاهرخ | |

روزی ما سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!   راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام  فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می  گویم: ((قانون کامیون حمل زباله.))
او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را بگیرند و خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو.....
((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))
زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

پ.ن
بین موندن و نموندن .. سهم آدما زمین شد .. ما اسیر انتخابیم .. خودمون خواستیمو این شد!
خدایا! .. اونیکه من میخواستمو تو نخواستی .. میدونم کاملا به نفعم شد این بدست نیاوردنش .. حالا اینیکه ظاهرا تو میخوایش رو منم میخوام .. چون میخوام بازم همه چیز به نفعم بشه .. هستی؟ .. منم میخوام باشم...
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 8:35 توسط شاهرخ | |



اینجا آسمان ابریست .. آنجا را نمیدانم
اینجا شده پاییز .. آنجا را نمیدانم
اینجا دلی تنگ است .. آنجا را ...

پ.ن
تو هم درگیر تشویشی .. مثل حالی که من دارم .. برای دیدنت امشب ...
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 18:12 توسط شاهرخ | |

 

واسه ت زوده بفهمی که

.. چرا دیوونه ی دردم

واسم دیره ازاین خلوت

.. به شهر عشق برگردم

واست زوده .. واسم دیره

 

پ.ن

بس کن .. میدونم .. که تو عاشق دعوا و خط و نشونی .. پیشت نمیام ... .. نگو قول و قرار ... .. میگی عاشقمی .. آخه عاشق اینجوری من که ندیدم .. راهی که میری ...

متاسفم واسه دنیایی که هر کی با مامانش قهر میکنه فکر میکنه عاشق شده .. تازه وقتی هم که شکست میخوره به عشق ایراد میگیره .. بیچاره عشق!

خدایا بغلم کن .. آغوشتو لازم دارم .. خیلی .. باور کن! .. توی آغوش تو آرامش محضه .. منو با خودت ببر ...

ج.ک

سامی خانم من فراموش کار نیستم .. ممنون از حضورت و مرسی از نظرت .. ایشالا شما هم همیشه موفق و خوش و سلامت باشی.

آقا یا خانم غریبه : اول ممنون از حضورت بابت نظرت هم ممنونم .. اما یادت باشه که ما در مسیر عشق حرکت میکنیم .. پایین جاده دوباره همدیگه رو میبینیم .. مهم اینه که پایین جاده اونی که از رفتن خوشحال بوده بفهمه اشتباه کرده .. پرواز باید کرد که ... .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 11:27 توسط شاهرخ | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت